می کنی سر از آسمان بیرون
می یابی آفتاب را
چه نگران است ، چه درخشنده است
نگران چه ؟ نگران طفل بازیگوشی که
نمی آرمد روز
چرا نمی آرمد ؟
از پس این زندان غریب .....
که در آن
هر گل زیبایی می پژمرد از بی وفایی
آری بی وفایی..............
وبه قول خطی که بر دیوار گلی نوشته بود با غم : وفای بی وفایان کرده پیرم
آسمان حقش را داده به آفتاب اکنون
روز رو به تمامی است اما ........................
شب می آید
شب...............
با ستاره ، با حیات ، با روشنایی
اما این هم ناپایدار است
که چه افسانه ها بزرگش می خوانند ......!!!!!!!!
شب نمودار بلند فکران است...........
غوکی که در این نزدیکیست...
صدایش از برکه می آید
چه می گوید؟
ذکر شبانه....
مگر غوک هم ذکر دارد
آن هم شب......!!!!!؟؟؟؟؟؟
آری.......
سبزه ها در پس خم آرمیدند
نه ، تو خیال می کنی آنها آرمیده اند
تو خیال می کنی که شب ماندنی است..........
که هیچ ماندنی نیست
مگر.............
ذکر شبانه ی یک غوک
علی آقا سلام :
بالاخره بعد از 8 ساعت کار پشت سرهم طراحی و تبدیل قالبت تمام شد
اگه دیشب لودش نکردم برای این بود که یه سره تا6.5 صبح گیرش بودم
ولی تمام نشده بود امروز تمامش کردم و برات لودش کردم
امیدوارم خوشت اومده باشه
امری داشتی در خدمتیم
خوش باشی
گودت بای
سلام ؛ آپ کن دیگه ؛ ما به قولمون عمل کردیم
همیشه آپ کن
اشتباه هم نکن که خودم میکشمت
یا علی
سلام ؛ شایدم یا علی واسه همیشه
علی متن خدا حافظی و بیا و بخون
وبلاگم و امین به روز میکنه ؛: سر بزن
یا علی
سلام مثل همیشه عالی بود
ذکر شبانه غوک محشر بود ...
موفق باشی